چهار ماه

شناسه محصول :2190

تومان

توضیح

سروین کنار پنجره نشسته بود. برایش فرقی نداشت پنجره‌ی خانه باشد یا ویلا؛ چهار ماه از لرزیدن شیشه‌های لق می‌گذشت. به نظرش این چهار ماه هم زیاد بود و هم کم.
زیاد، برای تحمل اضطراب‌های هرروزه.
کم، برای فهمیدن تغییری که انگار در چهل سال رخ داده باشد.

نزدیک صبح بود. اهالی ویلا در سکوت خوابیده بودند. صدای لرزش شیشه‌ها او را از خواب آرام کند. مردمک‌های درشت‌شده‌اش ترس را فاش می‌کردند.
مادربزرگ بالای سرش آمد، با نگاهی متعجب گفت: «رنگت پریده. نترس.»

خاله سعیده گوشی را برداشت. گفت: «شاید زلزله‌ست… بزار اخبار رو ببینم.»
لحظه‌ای بعد، صدایش شکست:
ــ نه… زلزله نیست. چه راحت خوابیدین… جنگ شده‌ها!
توی گروه نوشته بودند اسرائیل به تهران حمله کرده.

جمله‌ای که برای ساعت هفت صبح بیش از اندازه سنگین بود. چند لحظه طول کشید تا بفهمد بیدار است و خواب نمی‌بیند؛ کابوس‌های شبانه واقعی شده بودند.

دستگاه دایی را وصل کرد و روی مبل زمخت، بالای سرش نشست. کمی گذشت تا لرزش دست‌هایش آرام بگیرد. کم‌کم همه بیدار شدند؛ هرکس گوشی به دست سراغ خبرها رفت. صبحانه را در سکوت، با چاشنی نگرانی خوردند. هرچه ساعت می‌گذشت، گوینده‌ی شبکه خبر لیست بلندتری از حمله‌ها و کشته‌ها می‌خواند.

پدر، دایی نادر و عمو مهدی تصمیم گرفتند فردا صبح به سمت تهران و بعد کرج بروند؛ برای امنیت، برای آرامش خیال. تماس‌ها پشت هم گرفته شد؛ هرکس سراغ عزیزی را می‌گرفت.

بعدازظهر، معده‌درد امان سروین را برید. با پدر، خاله و دایی نادر رفتند درمانگاه دماوند. کوچه‌ها خلوت بود. تمام بدنش یخ کرده بود؛ انگار نه انگار چند کیلومتر آن‌طرف‌تر جنگی در جریان بود.
دکتر گفت: «ویروس و مسمومیت با هم.» نسخه‌ای پر از دارو داد. در سالن انتظار نشسته بود که زنی را آوردند؛ بی‌حال و رنگ‌پریده.
پدر آرام گفت: «از یکی از محله‌های هدف‌گرفته اومده، حمله قلبی بهش دست داده» بدن سروین یخ کرد.

پدر داروها را گرفت، سوار ماشین شدند و به سمت ویلا برگشتند.

فردا صبح، هر سه ماشین با فاصله راه افتادند. مسیرها جدا شد، اما همه در نهایت به کرج رسیدند.
شهر دیگر آن شهر نبود؛ همه‌جا تعطیل بود جز نانوایی‌ها و داروخانه‌ها.

پدر مثل همیشه سر کار رفت؛ کار او تعطیلی نمی‌شناخت. سروین و مادرش هر صبح نگاهش می‌کردند که می‌رود؛ بی‌هیچ حرفی، فقط دعا.

از روز دوم، سروین هم خبرخوان حرفه‌ای شده بود. تا شب چشم از تلویزیون و گوشی برنمی‌داشت.
شب‌ها صدای انفجار از دور تکرار می‌شد؛ دور، اما واضح.
اسم‌هایی یاد گرفته بود که تا چند روز قبل هیچ معنایی برایش نداشتند: پهپاد، پدافند هوایی، پایگاه شکاری، اف‌۱۴، ریزپرنده، هواپیمای سوخت‌رسان…

چهار ماه گذشته، و هنوز وقتی پنجره می‌لرزد، دلش می‌لرزد.
چهار ماه زیاد است… برای ترسیدن.
و کم است… برای عادت کردن به جنگ.

سروناز نادردل

نظرات مشتریان
نظرات

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *