توضیح
دیگر برای خودم خانمی شدهام ، دست خونیات را از بدنم بکش بیرون .همیشه میدانستی از تو میترسم ،از همان روزی که کلاس چهارم بودم وتو در مدرسه زاده شدی .《هی بچهها فهمیدین یه دست خونی از کاسه توالت در اومده و یکی از کلاس شیشومیا رو گرفته 》
دیگر نتوانستم در مدرسه به دستشویی بروم ، حتی در خانه هم نگران بودم ، حاشا نکن، دیشب هم دیدمت با همان یک وجب قدی که تا مچ داشتی ،روی انگشتانت آرام وبیصدا میرفتی و به دنبال شکار اطرافت را نگاه میکردی .
تو میدانی که دیشب از ترس خوابم نبرد .یکی ،دوبار هم که پلکم کمی سنگین شد ،باصدای تیر با وحشت پریدم . صدای اعتراض مردم از غروب شروع میشود و خاموش کردنشان با تیر وگاز اشک آور تا دم صبح طول میکشد ، بوی گاز در خانه هم پخش شده بود ،حتی تو هم لحظاتی با انگشتان سُرخت بینی ات را گرفتی ،صبح لَخت وسنگین بودم ،لکه خون در لباس زیرم نگران کننده بود .
تو که همیشه سربهزنگا میرسی ،حتما میدانی آن وقت صبح نمیتوانستم به دکتر زنگ بزنم .راهی مدرسه شدم ، امروز باید درس آفرینش وراز نشانهها را برای کلاس چهارمیها میگفتم . دخترها مقنعه را جز آفرینش اهورا نمیدانستند و آن را ترفندی از اهریمن میپنداشتند. خوب میدانی که شکمم بزرگ شده وبه مثانهام فشار میآورد. پا به پایم آمدی ،لگدی بهت زدم ، نوک کفشم قرمز شد .دور شو لعنتی، من باید جای دو نفر نفس بکشم و به ۳۰ نفر درس بدهم، تو دیگر دست از سرم بردار. زنگ تفریح اول چای نخوردم . دکتر گفت عصر حتماً بیا ببینمت . زنگ تفریح دوم دلپیچه امانم را بریده بود، از پلههای طبقه دوم پایین میآمدم که صدای جیغ دانشآموزان بلند شد ،دست راستم روی گوشم رفت دست چپم به نرده بود. بوی وحشتناک گازی سمی میآمد، دستم را از نرده کندم و مقنعه را جلوی بینی آوردم . بچهها از پلهها به سمت حیاط میدویدند. تن چندنفرشان محکم به من کوبیده شد . راه پله دور سرم چرخ میزد. چشمانم آب افتاده بود . دهانم آماده شکوفه زدن بود . لحظهای توی راهرو مدرسه از جلوی چشمم گذشتی . عرق سرد بدنم را گرفته بود باید به دستشویی میرفتم ،توان ایستادن نداشتم ، تا روی کاسه نشستم دست کثیفت را بیرون آوردی ودختر داخل رَحِمم را کشیدی پایین ،دستت در آن همه خون گم شده بود ،ولی چشمکت را دیدم ،بلاخره بعد از سالها موفق شده بودی.
لیلاجدی
نظرات
هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.